چرا بعضی مردم از موهبت خوب زندگی كردن برخوردارند؟
چرا باهوش ترين شاگردان كلاس، ثرتمندترين نمی شوند؟
چرا ما از بعضی افراد در همان نگاه اول خوشمان می آيد و از بعضی ديگر خوشمان نمی آيد؟
تحقيقات جديد درباره فعاليت مغز انسان نشان می دهد كه بهره احساسات و هيجانات انسان (Emotional Quotient) نسبت به بهره هوشی (Intelligent Quotient) معيار واقعی تری برای سنجش موفقيت انسان است.
به عبارت ديگر هوش احساسی يا EQ تعيين كننده كاميابیانسان در زندگی شخصی، شغلی و اجتماعی است نه بهره هوشی يا IQ .
"هوندا" در خاطراتش می نويسد: «ارزش مدرك تحصيلی حتی از يك بليط سينما هم كمتر است». "ماك مك كرومك" در كتاب "هاروارد چه چيزهايی را ياد نمی دهد"
می گويد: «من از اهميت هوش، استعداد و تحصيلات عالی، آگاهم، اما اين نكته را هم خوب می دانم كه هيچ يك از چنين صفاتی نمی تواند جای عوامل غير هوشي، بلكه احساسي نظير عقل سليم، سرعت تصميم گيری، قضاوت صحيح و شم تجاری كه سرنوشت كاميابی ها را رقم می زند، بگيرد» .
در بررسی ها روشن شده است كه عوامل كاميابی افراد برجسته ناشی از احساسات مثبت (EQ+) است كه آنان در خود ايجاد می كنند و برعكس، افراد ناموفق كسانی هستند كه احساسات منفی (EQ-) را در خود پرورش می دهند . اين عوامل احساسی مثبت عبارتند از احساس عزت نفس، خويشتن پذيری، مسؤوليت پذيری، آرمان داری، برنامه ريزی ذهن، مثبت انديشی، رويا پردازی، الهام گرفتن، تغيير پذيری، خوشرويی، ماجراجويی، بردباری و ... و از جمله احساسات منفی می توان از بدبينی، ترس از شكست، اضطراب، احساس ناتوانی، فرار از پذيرش مسؤوليت، احساس عدم امنيت و ... نام برد.
وقتی مشغول كاری هستيم، مشغول رانندگی هستيم يا اينكه صحبت می كنيم، ناگهان در ذهن ما جرقه ای ايجاد می شود كه راه حل مشكل ماست. يك ندای درونی كه به قلب ما الهام می شود. در چنين وضعی احساس می كنيم راه حل از هر جهت كامل و درست است، يا اگر احساس كنيم جواب غلط است، بی چون و چرا غلط است. بنابر اين يكی از هوشمندانه ترين كارها اين است كه به هنگام اخذ تصميمات، به ندای قلبی خود گوش فرا دهيم.
"كنت بلانچارد" در كتاب "سيری در كمال فردی" می نويسد: «من به هنگام سخنرانی، تنها به ذهن و انديشه خود متوسل نمی شوم، بلكه بسياری از اوقات از قلبم كمك می گيرم. اگر براي اداره زندگی فقط به ذهن خود متكی شوم، پس از مدتی از پای در می آيم. از اين رو تصور می كنم كه بهترين شيوه آن است كه از قلب خود آغاز كنم، به اين اميد كه انديشه ام به كمك احساسم بشتابد و كار را به پايان ببرد».
"فكر" و "احساس" عوامل دوگانه در تصميم گيری هستند كه در واقع، احساس، نيروی محرك و برانگيزاننده فكر است. هر فكری را كه می خواهيم جامه عمل بپوشانيم،می بايست به وسيله احساس يا تمنايی مانند عشق يا هيجان، برانگيخته و فعال كنيم كه به آن هوش احساسی يا استعداد عاطفی (EQ) می گوئيم.
اين پديده را آزمايشهای تست هوش (IQ Test) نمی توانند نشان دهند.
اصطلاح هوش احساسی را در سال 1990 "پيتر سالوی" و "جان ماير" برای بيان كيفيت درك افراد، همدردی با احساس ديگران و درك رابطه هيجانات افراد با بهبود زندگی به كار بردند.
(نقل از كتاب نقش دل در مديريت، نوشته مجتبی كاشانی)
بزرگ ترین کشف نسل معاصر من پی بردن به این نکته است که انسان ها می توانند با تغییر طرز فکر خود، زندگی شان را دگرگون کنند . (ویلیام جیمز)
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:53  توسط معین
|
عکس های فوق العاده زیبا از پاییز
پاییز از نظر ستارهشناختی بین دو نقطهٔ اعتدال پاییزی و انقلاب زمستانی است. .بر پایه تقویم میلادی فصل پاییز در اصل در نیمکره شمالی جهان در حدود ۲۳ سپتامبر (۱ مهر) و در نیمکره جنوبی پیرامون ۲۱ مارس (۱ فروردین) آغاز میشود. زمان پایان آن در نیمکره شمالی ۲۱ دسامبر (۳۰ آذر) و در نیمکره جنوبی ۲۱ ژوئن (۳۱ خرداد) است.هرچند بخاطر مسائل عملی آغاز پاییز را در تقویمها اول سپتامبر در نیمکره شمالی و اول مارس در نیمکره جنوبی قرار دادهاند. پایان آن را نیز به ترتیب اول دسامبر و اول ژوئن مقرر کردهاند.
تصاویر زیبای پاییز
به هنگام پاییز بسیاری از انواع گیاهان برگهای خود را از دست میدهند و به اصطلاح خزان میکنند. دمای هوا نیز در فصل پاییز تا اندازه زیادی پایینتر از تابستان است. در پاییز، روزها کوتاه تر و شب ها طولانی تر می شوند. در بخش هایی از جهان در این فصل میزان بارش زیاد تر می شود.
کلمه انگلیسی autumn (پاییز) از کلمه فرانسوی “automne” گرفته شده است و استفاده از آن برای نام این فصل از قرن شانزدهم میلادی رایج شد. نام fall هم که در آمریکای شمالی برای این فصل استفاده می شود احتمالاً از عبارت fall of the leaves (برگ ریزان) گرفته و خلاصه شده است.
تصاویر زیبای پاییز
روز اعتدال پاییزی را در ایران از دیرباز جشن میگرفتهاند. این جشن که در روز مهر از ماه مهر برگزار میشود جشن مهرگان نام دارد..اگر دوست دارید در ادامه از زیباترین گالری تصاویر پاییز لذت ببرید :
تصاویر زیبای پاییز
تصاویر زیبای پاییز
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:51  توسط معین
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:22  توسط معین
|
عشق من
برای كشتن یك پرنده یك قیچی كافیست.لازم نیست آنرا در قلبش فرو كنی یا گلویش را با آن بشكافی.پرهایش را بزن خاطره ی پریدن با او كاری میكند كه خودش را به اعماق دره ها پرت میكند .
می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستن.
من سر راه تو دامی از عشق پهن کردم ولی تو به سرعت از کنار آن رد شدی و گفتی میگ میگ
کاش هیچ وقت به ماه تشبیهت نمی کردم
کاش می گفتم آسمونمی
که همیشه بالای سرم باشی

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:12  توسط معین
|
برای شکستن دل ما احتیاجی به سنگ نیست این شقایق را نگاهی سرد پر پر می کند!
دلم گرفته از آدم هایی که می گن دوسِت دارم اما معنی شو نمی دونن از آدم هایی که می خوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن از اونایی که فقط زیر بارون برات می میرن! وقتی شبه واسشون تا صبح چشمک میزنی ولی آفتاب که می شه همه چیز یادشون میره.
شخصی را به جهنم می بردند . در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببرید . فرشتگان پرسیدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او امید به بخشش داشت.
زندگی آنقدر عجیب نیست که شما تصور می کنید, زندگی آنقدر عجیب است که شما نمیتوانید تصور کنید
باطن انسانها را در مشکلات میتوان شناخت عاشق شدن هنر نیست عاشق ماندن هنر است
سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری...خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونیکه فکر می کنی به خاطرش زنده ای...خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی که دوست نداره
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد
بهترین راه پیش بینی آینده ، ساختن آن است - برایان تریس
عشق غالباً یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است.( شکسپیر)
خوشبختی ، جستن خوشبختی است نه یافتن آن
اگر می خواهی از عشق بسوزی لا اقل معشوق واقعی را بشناس و بسوز
کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند طوطی شکایت کرد و خداوند او را زیبا کرد ولی کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نیکوست و نتیجه آن شد که می بینی .طوطی همیشه در قفس کلاغ همیشه آزاد
انسانهای بزرگ دو دل دارند : دلی که درد می کشد و پنهان است ! دلی که می خندد و آشکار است
ایرانسل داران عزیز! به لحظات ملکوتی 11 شب تا 7 صبح نزدیک می شویم. التماس دعا
هزار دهقان برای امدن باران دعا كردند اما خدا فكر كودكی بود كه چكمه هایش سوراخ بود.
همیشه عكس دوست دخترتو تو كیفت بذار تا هر وقت مشكل بزرگی واست پیش اومد به عكسش نگاه بندازی و بدونی مشكل بزرگتری هم داری.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:10  توسط معین
|
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد وهرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرودو فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است ، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.
عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.
عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ; که از جنس این عالم نیست.
از کتاب ارزشمند دکتر شریعتی (هبوط در کویر)
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:9  توسط معین
|
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم کاش کودک بودم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:8  توسط معین
|
ولنتاین را جشن نخواهیم گرفت و به هم تبریک نخواهیم گفت روز عشق را از 25 بهمن (ولنتاین) به 29 بهمن( سپندارمذگان ایرانیان باستان )تغییر خواهیم داد ........29 بهمن روز عشق روز سپندارمذگان شاد باد ........اگر از نژاد آریایی کورش کبیر هستی برای تمام ایرانیان بفرست....بوسه بر خاک پاک آریا ............بوسه بر دست ایرانیان
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:7  توسط معین
|
زندگی دکتر علی شریعتی:
زندگی من، مجموعاً، عبارت است از چندین برنامهی پنج ساله. همیشه کاری را شروع میکردهام و به اوج میرساندهام و آخر پنج سال درهم میریخته؛ هر بار از سر: از اول نوجوان تا 28 مرداد 32 و سقوط دکتر مصدق و آغاز دیکتاتوری، پنج سال. از این دوره تا تشکیل نهضت مقاومت ملی مخفی، که از 1337 به هم خورد و دستگیر شدیم، پنج سال. از 38 تا 43، در اروپا پنج سال. از 43 تا 48، دورهی خاص آوارگی و زندان و مقدمهچینی و زمینهسازی دانشکده، پنج سال. دورهی کنفرانسهای دانشگاهها و ارشاد، پنج سال، تا 51. پس از آن، زندان و خانهنشینی و خفقان پنج سال. (با مخطابهای آشنا، مجموعهی آثار 1، ص 262)

1312
پنجشنبه دوم آذرماه، در روستای کاهک، از توابع سبزوار، و در حاشیهی کویر، زاده شد. زادگاه او را مزینان نیز گفتهاند؛ از آن رو که در مزینان بالید و نام خانوادگی او، در اصل، «مزینانی» است.
مادرش زهرا امینی و پدرش محمدتقی نام داشت. پدر و اجداد پدری او در شمار عالمان دینی بودند.
1319
ورود به دبستان ابنیمین در مشهد.
1325
ورد به دبیرستان فرودسی در مشهد.
1327
به عضویت در کانون نشر حقایق اسلامی، که پدرش پایهگذار آن بود، درآمد و از طریق آن با حقایق اسلامی آشنا شد.
1329
سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و به دانشسرای مقدماتی (تربیت معلم) وارد شد.
1331
دورهی دانشسرا را به پایان رساند و با دریافت دیپلم آن، به عنوان معلم در مدرسهی کاتبپور، در منطقهی احمدآباد مشهد، به تدریس پرداخت.
1331
انجمن اسلامی دانشآموزان و دانشجویان را پایهگذاری کرد و به مدت هشت سال، تا هنگام خروج از کشور برای ادامهی تحصیل، مسوولیت جلسات هفتگی آن را، که سخنرانی و بحث و تحقیق دربارهی مسایل عقیدتی و مکتبهای فلسفی و اجتماعی بود، برعهده داشت.
1331
در حمایت از نهضت ملی و دولت دکتر محمد مصدق و اعتراض به روی کارآمدن دولت قوامالسلطنه، در یکی از روزهای دههی آخر تیرماه دستگیر و سپس آزاد شد.
1332
عضویت و فعالیت در نهضت مقاومت ملی.
1332
ثبتنام و شرکت در کلاس ششم دبیرستان در رشتهی ادبی.
1333
پایان تحصیلات دبیرستان و دریافت دیپلم کامل ادبی.
1334
هر هفته دوبار در رادیو مشهد به سخنرانی پرداخت؛ عصر روز سهشنبه و جمعه.
1334 یا 1335
ورود به دانشکدهی ادبیات و علوم انسانی مشهد و تحصیل در رشتهی ادبیات فارسی.
1335
پایهگذاری انجمن ادبی و تصدی مسوولیت آن. در این انجمن بود که شعر نو، برای نخستینبار، در محیط راکد و بستهی خراسان قامت برافراشت.
1336
در پی حمایت نهضت مقاومت ملی از مصدق و اعتراض به معاملات نفتی، تنی چند از اعضای نهضت در تهران و مشهد، از جمله دکتر شریعتی و پدرش، دستگیر شدند. شریعتی به مدت یک ماه در زندان قزلقلعهی تهران حبس شد.
1337
تدریس در دبیرستان دخترانهی مهستی در مشهد.
1337
ازدواج با بیبی فاطمه (پوران) شریعت رضوی، خواهر شهید علیاصغر شریعت رضوی(در مقابله با ارتش روس در سال 1320)، و شهید مهدی (آذر) شریعت رضوی (در اعتراض به سفر نیکسون به ایران، در 16 آذر 1332.)
1337
با کسب مقام اول دانشکدهی ادبیات و علوم انسانی موفق به دریافت لیسانس شد. پایاننامهی تحصیلی او ترجمهی کتاب در نقد و ادب، تالیف محمد مندور، بود.
1338
سفر به فرانسه برای ادامهی تحصیل، با بورس دولتی، به دلیل کسب رتبهی نخست در دورهی کارشناسی.
1338
به جوانان نهضت ملی ایران پیوست و با کمک دوستانش در این گروه کوچک، اعلامیههای افشاگرانهای علیه رژیم شاه منتشر ساخت.
1338
به سازمان آزادیبخش الجزایر پیوست و برای رهایی الجزایر از استعمار فرانسه به مجاهدت پرداخت. در نتیجه روزی پلیس فرانسه به وی حمله و مضروبش کرد و بدین علت سه هفته در بیمارستان بستری شد.
1338
تولد نسختین فرزندش، احسان.
1339- 1341
همکاری با استادش لویی ماسینیون، در گردآوری و ترجمهی متون فارسی دربارهی حضرت فاطمه.
1339
به ایران بازگشت و همسر و فرزندش را به پاریس برد.
1340
در پی کشته شدن پاتریس لومومبا، رهبر آزادیخواهان کنگو، تظاهراتی از سوی سیاهپوستان در مقابل سفارت بلژیک در پاریس برگزار شد. شریعتی در این تظاهرات شرکت کرد و با حملهی پلیس فرانسه دستگیر و به زندان سیته افکنده شد. در آغاز، دولت فرانسه قصد اخراج او را از آن کشور داشت، اما با حمایت قاضی دادگاه، اجرای حکم اخراج را به حال تعلیق گذاشت.
1340
شرکت در کنگرهی کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور در پاریس.
1341
در پی مرگ مادرش، زهرا، به ایران بازگشت و پس از چند روز دوباره به پاریس رفت.
1341
با انتشار مقالهای به افشاگر علیه انقلاب سفید شاه پرداخت.
1341
با کمک دوستانش، جبههی ملی ایران (جبههی ملی دوم)، را در خارج از کشور پایهگذاری کرد. سپس مسوولیت انتشار مجلهی جبههی ملی به او واگذار شد و مدتی مسوول مجلهی ایران آزاد بود. شریعتی مقالات خود را در این مجله با نام مستعار شمع، که از سه حرف اول نام خانوادگی و نامش تشکیل شده بود (شریعتی مزینانی، علی) امضا میکرد.
1341
با کمک دوستانش، نهضت آزادی ایران را در خارج از کشور پایهگذاری کرد.
1341
شرکت و فعالیت در دومین کنگرهی کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور (کنگرهی وحدت)، در شهر لوزان سویس.
1341
تولد دومین فرزندش، سوسن.
1342
پایان تحصیلات دانشگاهی و گذراندن کلاسهای جامعهشناسی در مدرسهی تتبعات عالی و دریافت مدرک دکترا در تاریخ. برخی استادان او عبارت بودند از: لوئی ماسینیون، ژرژ گورویچ، ژاک برک و هانری لوفور. پایاننامهی دکترای او تصحیح کتاب فضایل بلخ بود.
1342
تولد سومین فرزندش، سارا.
1343
به ایران بازگشت و در مرز بازرگان دستگیر شد. خانوادهاش را در سر مرز رها کردند و او را به ادارهی ساواک ماکو و سپس به زندان خوی و بعد از آن به زندان رضاییه برند. سرانجام او را به تهران روانه کردند و مدت یک ماه در زندان قزلقلعه حبس شد.
1343
تقاضایش برای تدریس در دانشگاه رد شد. سرانجام با رتبهی آموزگاری به تدریس در هنرستان کشاورزی (در روستای طُرُق مشهد)، دبیرستان پسرانهی ملکی و دبیرستان دخترانهی ایراندخت پرداخت.
1344
به عنوان کارشناس وزارت آموزش و پرورش استخدام و به تهران منتقل شد و با دکتر بهشتی، دکتر باهنر و سیدرضا برقعی، که از مسوولان بررسی کتب دینی بودند. همکاری کرد.
1344
سرانجام تقاضایش برای تدرس در دانشگاه پذیرفته گردید و پس از موفقیت در امتحان استادیاری، استادیار رشتهی تاریخ در دانشکدهی ادبیات مشهد شد.
1345
آغاز تدریس در دانشگاه مشهد و استقبال بینظیر دانشجویان از درسهای او؛ این در حالی بود که شریعتی در کلاس حضور و غیاب نمیکرد. مهمترین درس او در دانشگاه، تاریخ تمدن و اسلامشناسی بود. کسی پیش از او از اصطلاح «اسلامشناسی» استفاده نکرده بود.
1347
سفر به روستای کاهه و احداث پارکی در آن منطقه با همکاری مردم و کمک به روستاییان برای خرید وسایل کشاورزی.
1347
به کمک زلزلهزدگان جنوب خراسان شتافت و تا یک هفته بدان اهتمام داشت.
1347
ممانعت ساواک از مسافرت شریعتی به عراق با دانشجویان.
1347-1351
به ایراد سخنرانی در دانشگاههای مختلف کشور دعوت و با استقبال بیمانند دانشجویان روبرو شد.
1347- 1351
به تدریس و سخنرانی در موسسهی حسینیهی ارشاد دعوت و با استقبال فوقالعادهی مردم، بویژه جوانان و دانشجویان، مواجه شد. در درسها و سخنرانیهای شریعتی بیش از پنج هزار نفر شرکت میکردند که این تعداد جمعیت بی سابقه بود. بر پایهی برنامهریزی شریعتی، حسینیهی ارشاد دارای سهبخش (تحقیق، آموزش و تبلیغ) و نُه واحد سازمانی و هر بخش شامل چند گروه بود.
1348
نخستین سفر به حج و زیارت بیتالله الحرام با کاروان حسینیهی ارشاد. در این سفر، دانشجویان خارج از کشور با شریعتی ملاقات و دربارهی فلسطین و نهضتهای آزدایبخش با او مشورت کردند. سرانجام تصمیم گرفته شد برای کمک به فلسطین پول جمعآوری شود.
1349
دعوت از شریعتی برای شرکت در کنگرهی بینالمللی مذهب و صلح در ژاپن و عدم موافقت رییس دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی مشهد.
1349
با همکاری و تشویق شریعتی، نمایش ابوذر در دانشگاه فرودسی مشهد اجرا و با استقبال فراوان مردم روبرو شد. متن این نمایش اقتباس از کتاب ابوذر غفاری خداپرست سوسیالیست، ترجمهی و تالیف شریعتی، بود و به قلم رضا دانشور و با همکاری ایرج صغیری فراهم شده بود. کارگردان این نمایش داریوش ارجمند و بازیگر اصلی آن (در نقش ابوذر)، ایرج صغیری بود. نمایش ابوذر نخستین نمایش مذهبی در ایران بود.
1349
دومین سفر به حج و زیارت بیتالله الحرام با کاروان حسینیهی ارشاد.
1350
به دستور ساواک درسهای شریعتی در دانشگاه در آستانهی برگزاری جشنهایی 2500 ساله شاهنشاهی تعطیل شد. پس از برگزاری جشنها نیز از تدریس شریعتی در دانشگاه جلوگیری و به بخش تحقیقات وزارت علوم و آموزش عالی منتقل شد. سپس حضور او در وزارت علوم نیز خطرناک دانسته شد و از او خواستند به محل کار نیاید و در خانه به تحقیق بپردازد.
1350
برای چندمین بار به ساواک احضار و از او خواسته شد دیدگاهش را در بارهی سیاستهای جاری کشور بنویسد.
1350
سفر به مصر برای دیدن اهرام سه گانه. (کتاب آری این چنین بود برادر، رهاورد این سفر است.)
1350
تولد چهارمین فرزندش، مونا.
1350
سومین و آخرین سفر به حج و زیارت بیتالله الحرام با کاروان حسینیهی ارشاد. شریعتی در این سفر به ایراد سخنرانی در کنگرهی اسلامی مکه دعوت شد، ولی سرانجام به اتهام شیهی غالی بودن از ایراد سخنرانی او ممانعت گردید.
1350
در پی اعدام چند تن از جوانان انقلابی، از جمله مسعود احمدزاده و مجید احمدزاده و امیر پرویز پویان، که شریعتی آنها را از نزدیک میشناخت، دو سخنرانی با عنوان شهادت و پس از شهادت، در حسینیهی ارشاد و مسجد جامع نارمک ایراد کرد. در سخنرانی پس از شهادت، اشارتی به در خون تپیدن مبارزان و دعوت مردم به قیام شده است. پس از این سخنرانی، تظاهراتی در اطراف مسجد صورت گرفت و پلیس عدهای را دستگیر کرد و شریعتی متواری شد.
1351
نمایش ابوذر، با عنوان یک بار دیگر ابوذر، در حسینیهی ارشاد اجرا و مانند قبل با استقبال فراوان مردم روبرو شد. چند دقیقه پیش از اجرای این نمایش فردی ناشناس به حسینیهی ارشاد تلفن زد و گفت زیر سن نمایش بمب گذاشته شده است. آنگاه شریعتی پیش از اجرای نمایش به ایراد سخنرانی پرداخت و سخنان خود را چندان طول داد که اگر بمبی در زیر سن کار گذاشته شده باشد، تنها او را از پا درآورد و به دیگران صدمهای نرساند. پس از اجرای این نمایش مردم به خیابان ریختند و شعار الله اکبر و یا حسین و دیگر شعارهای مذهبی دادند. این نمایش را دهها هزار نفر دیدند و حتی عدهای از رادیو و تلویزیون برای ضبط آن به حسینیهی ارشاد آمدند. اما شریعتی با آن مخالفت کرد و گفت ابوذر متعلق به ایمان ماست، راهی به تلویزیون شاهنشاهی نباید داشته باشد.
1351
نمایش سربداران، به اهتمام گروه هنری حسینیهی ارشاد، در یک شب در حسینیهی ارشاد اجرا شد و ساواک از تکرار آن جلوگیری کرد.
1351- 1352
مخالفت شخصیتهای واپسگرا با افکار و آثار شریعتی، چه از طریق نگارش کتاب و چه در سخنرانیهای عمومی، بیش از پیش شدت یافت. واپسگراها چنین مینمودند که شریعتی فردی منحرف، اهل بدعت، منکر امامت و ولایت است و در حسینیهی ارشاد دست بسته نماز میخوانند و شهادت به ولایت امیرالمومنین را از اذان و اقامه حذف کردهاند.
1351
سرانجام رژیم شاه تصمیم گرفت حسینیهی ارشاد را تعطیل کند؛ بویژه اینکه از چندی پیش به مناسب ماه رمضان، در برخی مساجد تهران، تبلیغات وسیعی علیه شریعتی آغاز شده و زمینهی مناسبی فراهم آمده بود. بدین ترتیب پلیس به محاصرهی حسینیهی ارشاد پرداخت و پس از درگیری با شاگردان و دانشجویان، عدهای را دستگیر و حسینیهی ارشاد را تعطیل کرد. (تعطیل کردن حسینیهی ارشاد، خواستهی مشترک روحانیون سنتی و رژیم شاهنشاهی بود و این دو با همکاری یکدیگر آنجا را تعطیل کردند. در یادداشتهای اسدالله علم، وزیر دربار شاه، آمده است که شاه به او گفت: «چند روز پیش به تو گفته بودم که ملاها دارند کارهایی انجام میدهند. دیدید که خودتان مجبور شدید حسینیهی ارشاد را ببندید.» و علم میافزاید: «من گفتم که همین دو- سه روزه حسینیهی ارشاد را میبندیم.» اسداله علم، یادداشتهای علم ( چاپ اول: تهران، انتشارات مازیار و معین، 1377)، ج 2، ص 389.
در اسناد ساواک آمده است که شاه گفت: « ریشهی همهی اینها [معترضان]، به حسینیهی ارشاد منتهی میشود.» مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، حسینیهی ارشاد به روایت اسناد ساواک (چاپ اول: تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1383)، ص 348. نیز گفت: «اغلب مارکسیستهای اسلامی [مسلمانان مبارز]، سرنخشان از همان حسینیهی ارشاد سرچشمه میگیرد.» همان، ص 349، 356.
شاه از بسته شدن حسینیهی ارشاد بسیار خوشحال بود و هیچگاه نمیخواست دوباره باز شود. شاهد اینکه هنگامی که ارتشبد نصیری، رییس ساواک، به اطلاع شاه رساند که « حسینیهی ارشاد کماکان بکلی تعطیل است و تا ترتیبات صحیح و اطمینان بخش برای تجدید فعالیت آن داده نشود، افتتاح نخواهد شد»، شاه به او گفت: «شما نیستید که در مورد افتتاح و یا عدم افتتاح تصمیم بگیرید.» همان، ص 354- 355 و 357.
دکتر علی امینی، نخستوزیر اسبق شاه، میگوید که در آستانهی پیروزی انقلاب، به دیدار شاه رفتم و از بدرفتاری با شریعتی سخن گفتم. «وقتی راجعبه شریعتی به او گفتم، گفت اشتباه بزرگی بود. گفتم نه فقط شریعتی را، بلکه پدر شریعتی را هم گرفتهاند. گفت عجب. بعد من رفتم پیش علم. البته با شریعتی ارتباط زیادی نداشتم، ولی میدانستم که واقعاً آخوند روشنفکری است. رفتم پیش علم، گفتم شریعیت را برای چه گرفتهاید؟ گفت این آخوندها با هم دعوا دارند. گفتم بهتر شما. این آخوند متجدد با آن آخوند جنوبشهری دارد دعوا میکند. خوب بگذارید به نفع شما این کار را بکند. بعد یک کمیسیونی معین کرد که کتابهای او را بخوانند. گفتم آقا مگر مریض هستید. اینها اصلاًاین کتابها را نمیفهمند. آخر این چه حرکتی است که شما میکنید. بعد او را بردهاید زندان با یک عده چاقوکش و فلان گذاشتهاید. اصلاً توهین است. این کارها را واقعاً نمیدانم چه کسی تلقین میکرد.» عبدالرضا هوشنگ مهدوی، انقلاب ایران به روایت رادیو بیبیسی (چاپ اول: طرح نو، 1372)، ص 180؛ نیز بنگرید به: ع. باقی، تحریر تاریخ شفاهی انتقلاب اسلامی ایران: مجموعهی برنامهی داستان انقلاب از رادیو بیبیسی (چاپ اول: تهران و قم، نشر تفکر، 1373)، ص 238- 239.
1351
به اهتمام پارهای از روشنفکران بازار و با حضور برخی شخصیتهای برجستهی اسلامی، مجلس جشنی در روز عید فطر برای بزرگداشت شریعتی تشکیل شد. در این مجلس یک جلد کتاب فاطمه، فاطمه است و سند و کلید یک دستگاه ماشین پیکان به او هدیه شد.
1351- 1352
در پی تعطیلی حسینیهی ارشاد، شریعتی از تور ساواک گریخت و از آبان 1351 تا تیر 1352 در خانهی یکی از بستگانش در سرآسیاب دولاب در تهران مخفی شد.
1352
ساواک در یک روز به منزل شریعتی و پدرش در مشهد و منزل برادر همسرش در تهران، حمله کرد. در حمله به منزل شریعتی مقداری از کتابهای او را به یغما بردند و در حمله به منزل پدر و برادر همسرش، ان دو را دستگیر کردند تا محل اختفای شریعتی را از طریق آنها بیابند و یا آنها را گروگان بگیرند تا شریعتی خود را معرفی کند.
1352
اقامت خانوادهاش در تهران
1352
سرانجام شریعتی در تنها چاره را در این دید که خود را معرفی کند. بدین ترتیب در مهرماه خود را به مرکز ساواک تهران معرفی کرد و مدت هجدهماه در زندان بود که پانزده ماه را در سلول انفرادی گذراند و سه ماه دیگر آن را با کسی همسلول بود که رژیم او را برای کسب اطلاعات از شریعتی در سلول گماشته بود. (بدین ترتیب شریعتی، روی هم رفته، پنج بار و نزدیک به دو سال بازداشت و زندانی شد. بازداتشگاه او در مشهد و ماکو، و زندان او در تهران و پاریس و خوی و رضاییه بود. همچنین وی، چنانکه گفته خواهد شد، دو سال و دو ماه، از آغاز سال 1354 تا اردیبهشت 1356، تحت مراقبت و نظر ساواک بود. بیفزاییم که وی به مدت نه ماه، از آبان 1351 تا تیر 1352، مخفیانه زندگی میکرد. بنابراین شریعتی، به روی هم، نزدیک به پنج سال از عمر کوتاه خویش را در بازداشتگاه و مخفیگاه و زندان و تحت مراقبت گذراند.)
1352
چندماه پس از زندانی شدن، از دانشگاه بازنشسته شد. سابقهی خدمت او 21 سال بود.
1353- 1356
کتابهای شریعتی از سوی رژیم شاه گمراه کننده و ممنوع دانسته شد و در پی آن از کتابخانهها جمعآوری گردید. بعد از این (تا اواسط سال 1356)، به کتابهای او اجازه چاپ داده نمیشد و با نامهای مستعار علی علوی، علی سبزواری، علی سربداری، علی شریفی، علی مزینانی، علی زمانی، علی سبزواری زاده، شیخ علی اسلامدوست، محمدعلی آشنا، محمدعلی اثنیعشری، محمدعبدالخطیب مصری، م. رفیعالدین، شمع، احسان خراسانی، رضا پایدار، کمالالدین مصباح و… چاپ میشد.
1353
سرانجام استاد محمدتقی شریعتی، پس از تحمل یک سال زندان، تنها به جرم پدر دکتر شریعتی بودن! از زندان آزاد شد.
1353
در آخرین روزهای این سال از زندان آزاد شد. آزادی او به علت فعالیتهای دفاعی دوستان و شاگردانش در محافل بینالمللی و تقاضای ژاک برک از شاه بود. ژاک برک، استاد دانشگاه سوربن، که شریعتی در پاریس شاگردش بود، با شاه در سویس که برای گذراندن تعطیلات زمستانی رفته بود، ملاقات کرد و از او خواست شریعتی از زندان آزاد شود.
1354
رژیم که از دستگیری و حبس شریعتی طرْفی نسبته و نتیجهای نگرفته بود، بر آن شد تا با او به طرز «علمی»! برخورد کند. بدین منظور کمیتهای به نام «شریعتی شناسی» که در آن افرادی چون رضا عطارپور، معروف به حسینزاده، از همکاران ساواک، و تنی چند از محققان رژیم و زندانیان سیاسی بریده، عضو بودند. کار این کمیته مطالعهی اثار شریعتی و شنیدن نوار سخنرانیهای او برای جعل کتاب و نوار به نام شریعتی بود.
1354
رژیم شاه برای وانمود کردن همکاری شریعتی با رژیم و برای تحقق هدف کمیتهی شریعتی شناسی، که مخدوش کردن چهرهی او به طرز علمی! بود، یک سلسله از درسهای شریعتی را که پیشتر با عنوان انسان، اسلام و مکتبهای مغرب زمین منتشر شده بود، با عنوان مجعول، «مارکسیسم، ضد اسلام» در روزنامهی کیهان به چاپ رساند. در پی این توطئه، شریعتی از طریق دکتر احمد صدر حاج سید جوادی به مسوولان روزنامهی کیهان اعتراض کرد و آنها غذر آورند که تقصیری ندارند و ساواک این مقاله را فرستاده است. سرانجام با اعتراض انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و کانادا و افشاگری دوستان و شاگردان شریعتی، این توطئهی رژیم افشا و خنثی شد.
1354- 1356
تحت مراقب و نظر ساواک قرار داشت و امکان فعالیت و سخن گفتن و منتشر کردن کتابهایش از وی سلب شد. خود میگفت: نوع زندانم تغییر کردهو از زندان دولتی به زندان خانه منتقل شدم. در این مدت چند بار به ساواک احضار شد و یا مقامات بلندمرتبهی ساواک، به صورت سرزده، به خانهاش میرفتند.
1355
پسرش را، که از نظر امنیتی به علت ارتباط با جوانان مبارز به مخاطره افتاده بود و ممکن بود در پروندهی او هم تاثیر بگذارد، برای ادامهی تحصیل به خارج از کشور فرستاد.
1356
در پی نامه ی سرگشادهی دکتر علی اصغر حاج سیدجوادی در اعتراض به فساد و اختناق رژیم، مجلسی به افتخار وی و با حضور عدهای از مبارزان تشکیل شد. در این مجلس، شریعتی و مهندس بازرگان و حاج سید جوادی در ضرورت یک حرکت سازمان یافته به منظور مبارزه با رژیم استبدادی شاه صحبت کردند. این مجلس، چند بار دیگر، برای تحقق پیشنهاد فوق، تشکیل شد و سرانجام جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر تاسیس گردید.
1356
به علت هجرتی که در پیش داشت از عضویت هیات مدیرهی صندوق خیریهی فاطمهی زهرا در روستای کاهه استعفا خواست. همچنین دو قطعه زمین را، که در آن روستا داشت، از طریق آن صندوق، به مردم آنجا واگذار کرد.
1356
تشکیل جمعیت سادهزیستی، با همکاری دکتر محمد مفتح، مهندس عباس تاج، رضا اصفهانی، محمدمهدی جعفری و عدهای دیگر از روشنفکران دینی.
1356
بر آن شد، به هرگونه ک شده است، از ایران هجرت کند. از این رو چون دانست که از کشور ممنوعالخروج است، سه راه را برای هجرت پیشبینی کرد: گرفتن دعوتنامهای رسمی از مقامات دانشگاهی الجزایر برای تدریس در آنجا؛ خروج مخفیانه از مرز، گرفتن گذرنامه با نامی دیگر. هر سه راه به سعی دوستان شریعتی بررسی و، سرانجام، مشخص شد که همه ی پروندههای شریعتی به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی است و نه علی مزینانی. حال آنکه نام خانوادگی او، در اصل، و چنانکه در شناسنامهاش بود، مزینانی است و نه شریعتی یا شریعتی مزینانی. بدین ترتیب شریعتی از راه سوم وارد عمل شد و با تدابیر ویژهای به نام علی مزینانی گذرنامه گرفت.
1356
در 26 اردیبهشت، به مقصد بلژیک هجرت خود را آغاز کرد. به هنگام توقف هواپیما در آن، بدون هیچ برنامهی قبلی و باحتمال قوی برای رعایت تدابیر امنیتی، از هواپیما پیاده شد و پس از یک روز یا یک شبانهروز توقف در آن با هواپیمای دیگری به بلژیک رفت. سپس دو یا سه روز در بروکسل توقف کرد و از آنجا به انگلستان رفت تا از همسر و فرندانش، که قصد پیوستن به او را داشتند، استقبال کند. در این مدت چند روز به فرانسه رفت و سپس در شب 26 خرداد به انگلستان برگشت و منتظر خانوادهاش ماند که قرار بود 28 خرداد به مقصد انگلستان هجرت کنند.
1356
چند روز پس از هجرت شریعتی از کشور، ساواک از غیبت او مطلع شد و سخت به تکاپو و تلاش افتاد او را بیابد. سرانجام ساواک د راواسط خرداد کشف کرد که شریعتی با گذرنامهی علی مزینانی از کشور خارج شده است. از این رو ساواک برای وادار کردن شریعتی به بازگشت و یا امتیاز گرفتن از او، از خروج همسرش جلوگیری کرد.
در روز 28 خرداد همسر و فرزندان شریعتی به قصد خروج از کشور روانهی فرودگاه شدند. در آنجا اعلام شد که شریعت رضوی (همسر شریعتی)، ممنوعالخروج است. بدین ترتیب وی با فرزند خرسالش (مونا)، در ایران ماندند و دو فرزند نوجوانش (سوسن و سارا)، به مقصد انگلستان و پیوستن به شریعتی از ایران خارج شدند.
1356
در 28 خرداد دو فرزند شریعتی به لندن رسیدند و شریعتی در فرودگاه به استقبال آنها شتافت و از آنجا به محل اقامتشان رفتند. ساعت هشت صبح یکشنبه 29 خرداد پیکر شریعتی را در آستانهی در ورودی اتاق، که پنجرهاش باز شده بود، به پشت افتاده و در حالی که بیناش سیاه و باد کرده بود، بیجان یافتند.
1356
سرانجام روزنامههای اطلاعات و کیهان، پس از چند روز سکوت دربارهی درگذشت شریعتی، در 31 خرداد اعلام کردند: مرحوم دکتر علی شریعتی که برای درمان ناراحتی چشم و کسالت قلبی خود به انگلستان رفته بود، در آنجا بر اثر سکتهی قلبی درگذشت. همچنین در روزنامهی کیهان دوم تیر آمده بود: دکتر شریعتی از مدتی قبل از بیماری قلبی در رنج بود و سرانجام در 29/3/56 بر اثر آخرین حملهی قلبی بدرود حیات گفت. حال آنکه شریعتی در سراسر عمر خود حتی یک بار هم به پزشک قلب رجوع نکرده بود. او نه برای «کسالت قلبی» خود به انگلستان رفته بود و نه از «مدتی قبل» بیماری قلبی داشت. پس از آزادی از آخرین زندان، نواری از ضربان قلب او توسط دکتر محمود فرهودی (استاد دانشگاه علوم پزشکی)، که اینک گواه هستند، برداشته شد. نتیجهی کار دیوگرافی رفع هر گونه نگرانی کرد و نشان داد که شریعتی از ناحیهی قلب کاملاً سالم است.
1356
گروهی از اعضای ساواک، به سرپرستی یک افسر امنیتی، برای تصاحب پیکر شریعتی و انتقال به ایران، وارد لندن شدند. نقشهی رژیم شاه این بود که پیکر شریعتی را در برنامهی «دولتی» و با حضور مقامات رسمی کشور به ایران حمل کنند و احترام صوری، خود را بیگناه نشان دهند. اما با هوشیاری خانواده و دوستان شریعتی و دانشجویان خارج از کشور و اعضای نهضت آزادی ایران در خارج از کشور، نقشههای رژیم نقش بر آب شد، و وکیل احسان شریعتی از دولت انگلیس خواست پیکر پدرش به ماموران ایران تحویل داده نشود.
1356
پیکر شریعتی در بعدازظهر جمعه سوم تیر، با مشارکت صادق قطبزاده، عبدالکریم سروش و کمال خرازی، غسل داده و کفن شد. آنگاه امام جماعت مسجد هامبورگ، حجتالاسلام محمد مجتهد شبستری، و تنی چند از دوستان شریعتی، بر پیکر او نماز گزاردند.
1356
خانواده و دوستان شریعتی، پس از گفتگوهای فراوان، بر آن شدند پیکر شریعتی را در زینبیه دفن کنند. بدین ترتیب در روز یکشنبه، پنجم تیر، پیکر شریعتی از لندن به دمشق منتقل شد. در آنجا امام موسی صدر، دوستان شریعتی و بزرگان سوری و لبنانی و فلسطینی بر پیکر او بار دیگر نمازگزاردند و پس از طواف در حرم حضرت زینب- س- در کنار آن حضرت به خاک سپردند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:55  توسط معین
|
داستان جالب:
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود.
همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمیتوان آنها را دوباره بازگرداند :
1. سنگ ........ پس از رها کردن!
2. سخن ............ . پس از گفتن!
3. موقعیت ... پس از پایان یافتن!
4. و زمان ........ پس از گذشتن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:30  توسط معین
|
میدونی ؟ میدونم که نمی دونی چون اگه می دونستی...
حالا میخام بگم چقدر دوست دارم!دوستت دارم
English : I Love You
Persian : To ra doost daram
Italian : Ti amo
German : Ich liebe Dich
Turkish : Seni Seviyurum
French : Je t'aime
Greek : S'ayapo
Spanish : Te quiero
Hindi : Mai tumase pyre karati hun
Arabic : Ana Behibak
Iranian : Man doosat daram
Japanese : Kimi o ai shiteru
Yugoslavian : Ya te volim
Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida
Russian : Ya vas liubliu
Romanian : Te iu besc
Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak
Syrian/lebanese : Bhebbek
Swiss-German : Ch'ha di ga"rn
Swedish : Jag a"Iskar dig
Africans : Ek het jou l
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:28  توسط معین
|
می خوای بدونی عاشق چه کسی هستی؟این مطلب را بخون!
وقتیکه با اون شخص بخصوص هستی ..تظاهر میکنی که بهش بی اعتنایی ..ولی وقتیکه اون دور و اطراف نیست .چشمات دنبالش میگرده....
این همون وقتیه که تو عاشقی....
*******************
کسی هست که همیشه باعث شادی تو میشه..نگاهت و توجه ات فقط واسه اون شخص بخصوص هست...پس تو عاشقی
*******************
اگرچه از اون شخص به خصوص انتظار نمیره که واسه رسیدن صحیح و سالمش به مقصد خبر بده و تلفنت هم زنگ نمی زنه ..ولی بی صبرانه در انتظار تلفنش هستی....
این همون زمانی هست که عاشقی
*******************
اگه واسه دریافت یه ایمیل هر چند کوتاه از اون شخص هیجان زده تر از ایمیل های بلند بقیه افراد هستی...
تو عاشقی...
*******************
وقتیکه تو می فهمی که نمیتونی همه ایمیل ها و اس-ام -اس های تلفنت رو پاک کنی چون یه دونه اس -ام- اس یا ایمیلش مال اون شخص بخصوص هست.
.تو عاشقی
*******************
وقتیکه بهت 2 تا بلیط مجانی واسه سینما میدن و تو بدون شک به اون شخص فکر میکنی..
پس تو عاشقی
*******************
تو به طور مداوم به خودت تلقین میکنی که :**بابا اون شخص بخصوص فقط یه دوست ساده هست.**ولی در عین حال نمیتونی جذابیت های ذاتی اون رو نادیده بگیری...
این همون زمانی هست که عاشق شده ای
*******************
در مدت زمانی که این مطلب رو میخوندی ..اگه تصویر شخص بخصوصی هی تو فکرت نقش می بست و یاد اون میکردی
پس تو عاشق همون آدم شده ای
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:27  توسط معین
|
دستام دستام دو کفه ی دعا بود
حرفام حرفام اسم تو و خدا بود
چشمام چشمام به خاک سجده گاه بود
اشکام اشکام رفیق ناله هام بود
افسوس افسوس که اون روزها تموم شد
پاییز اومد هر چی که بود خزون شد
ای داد ای داد گل های باغچه مردن
یاد ما رو با خود به خاک سپردن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:26  توسط معین
|
خداحافظ
دیدمش از دور که می رفت
اشک سردی تو چشاش بود
اون نمی خواست بره اما...
زنجیره اجبار به اش بود
می شنیدم هق هقش رو
که می گفت تا فردا بدرود
لحظه های تلخ بود اما
دل من منتظرش بود
به سلامت ای همه کس
می دونم که بر می گردی
میدونم دلت همین جاست
از دلم سفر نکردی
خیلی زود رفت لب جاده
اما من اونو می دیدم
خداحافظ گفتنش رو
خیلی روشن می شنیدم
چند قدم مونده به بودن
ذره ای نزدیک تر از من
سره وعوه مون نشستن
تشنه ی به تو رسیدن
بغض سردم نعره می زد
خداحافظ عشق رویااااااااا
می مونم تا بربگردی
روی نیمکت لب دریاااااااا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:25  توسط معین
|
نگاه
به من نگاه کن واسه یه لحظه
نگات به صدتا آسمون می یرزه
من از خدامه بکشم نازتو
تا بشنوم یه لحظه آوازتو
من از خدامه پیش تو بمونم
جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیوونت
سرم بذارم رو شهر هم نشونم
من از خدامه بمونی کنارم
من که به جز تو کسی را ندارم
من از خدامه که نباشه دوری
فقط دلم می خواد بگی چه جوری
من از خدامه که یه روز دعامون
بره تو آسمون پیش خدامون
بهش بگیم که بعد اون همه درد
خدا یه بار نگاهی هم به ما کرد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:22  توسط معین
|
برای آخرین بار
دختر و پسری با سرعت 120 کیلومتر سوار بر موتور:
دختر: آرومتر من میترسم.
پسر: نه ، خوش میگذره.
دختر: نه نمیگذره ، خواهش میکنم خیلی وحشتناکه.
پسر: پس بگو دوستم داری.
دختر: باشه باشه
حالا خواهش میکنم آرومتر.
پسر: حالا محکم بغلم کن. ( دختر بغلش کرد.)
پسر: میتونی کلاه ایمنی منو برداری بزاری سرت، اذیتم میکنه ...
.
.
.
روزنامه های روز بعد:
موتور سیکلتی با سرعت 120 کیلومتر در ساعت با ساختمانی برخورد کرد. موتور دو نفر سرنشین داشت، اما تنها یک نفر نجات یافت.
این بود که اول سرپائینی پسری که سوار موتور بود متوجه شد ترمز بریده اما نخواست دختر بفهمد در عوض خواست که یکبار دیگر بشنود که
دختر دوستش دارد برای آخرین بار
آخرین بار...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:22  توسط معین
|
تفاوت واقعی بهشت و جهنم
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد
ترانه های دیروز و امروز
ديروز باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ............. . و اما امروز باز باران بي ترانه باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟ نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:17  توسط معین
|
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:25  توسط معین
|